خرید بک لینک
دلم برای آرامش تنگ شده... برای رهایی...برای رصد آسمان شب... برای نشستن و هیچ کار نکردن، یا حتی برای کار کردن، اما فکر نکردن!

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

ساعت 1 شبه، از خستگی در حال مرگی، همینطور از فشار کارهایی که باید تا فردا آماده بشه، دیشب رو هم ن  خواب  یدی و الان خواب کلافت کرده، سرت درد میکنه، چای افاقه نمیکنه، قهوه فقط تلخه، نور لپ تاپ، چشماتو میزن

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

صندلی راحتی نیست، صندلی کتابخانه است اما از نوع پلاستیکی در نتیجه از نوع چوبی آن بسیار نرم تر است. لپ تاپ از ساعت 9 صبح درمقابلم، در حال کار هستم، کار و بازی و همه چیز هایی که ممکن است. هندزفری در گوش

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

قبول که دارم هفته ای 25 ساعت کار میکنم قبول که دارم هفته ای 50 ساعت دانشگاه وقت میزارم قبول که دارم هفته ای 50 ساعت هم مطالعه میکنم قبول که دارم بیچاره میشم از فشار کار و درس و ... قبول که عملا نمیدون

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

یادمه صحبت میکردیم با دوستی... او میگفت   نشانه   ها هستند و من میگفتم   نیست  ند... گویا عطار هم با من هم صحبت است...

جانا، حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را
زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

اولین پروژه درس ترمو بلاخره به انتها رسید و حالا میشه یه نفس راحت کشید... به عبارتی، هرچه بود تموم شد و رفت... فقط امیدوارم، نمره اش بد نشده باشه...

هرچی باشه، قسمت عمده ایشو یه تنه کار کردم...واقعا هم خسته شدم.

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

نمیدونم.. از چی باید ناله کنم... از تنهایی خودم؟ از بی حالی او؟ از بی کسی؟ از نبودن ها؟ نمیدونم، از اینکه دیگه پیرزنها میتونن زنبیلاشونو خودشون راحت تا خونه ببرن خوشحال باشم یا ناراحت... نمیدونم...غصه

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

سالهاست که خسته ام... این خستگی انتها نداره، اما ازش ناراضی نیستم... اینو همه میدونن...همه اونایی که باید بدونن لااقل میدونن سالهاست، بین همه داشته های این زندگی، چیز زیادی ندارم، اما مدتهاست که آرزوه

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

دو سه روزیه با   ملیکا   بکائی آشنا شدم، یه دختربچه 19 ساله که یه روز پاشده و بلیط گرفته و رفته ونزوئلا و الان نزدیک دو سال شده که توی آمریکای جنوبی پرسه میزنه و دیگه بچه نیست.

روزنوشت هاشو که میخوندم، حس خوبی داشت، حس آزاد و رها بودن، حس تلاش، حس زندگی... دلم سفر خواست...

میشه یه نفر منو بیرون کنه؟ مجبورم کنه که برم؟ باور کن اگر برم، دیگه بر نمیگردم، اما همین الان، در لحظه، رفتن برام سخته... دل کندن خیلی سخته، خراب کردن و پا گذاشتن رو همه چیزایی که دارم خیلی سخته...

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

از موندن و وایسادن متنفرم...

روزی میرم... میرم اونقدر که پا توان رفتن داره

میرم به دور ترین نقطه ها

میرم به جاهایی که هیچ کس نمیره

میرم تا کسی رو پیدا کنم، که باهام بیاد

بعد باز هم میریم...

ادامه میدیم

یه نقطه ای، از رفتن خسته میشیم

یه نقطه ای

روی کوه،

بالای یه صخره

رو به اقیانوس

پشت به جنگل

بعد همونجا

یه دکه میزنیم

توی یه مزرعه

برای آدما املت میپزیم

و قهوه تازه بهشون میدیم

و از زندگی لذت میبریم.

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 19:59

صفحه بندی